دلنوشته ها

خرید بک لینک
الان دقیقا ساعت 4/47 دقیقه صبحهجانان کنار باباش اروم خوابیده و من بعد از مدتها اومدم اینجانوشته دوستان رو خوندم و دلم تنگ شد برای گذشتهبرای همه ادم هایی که اینجا ناتموم موندنشخصیت هاای که وسط راه ول کردن و رفتنهر چند زندگی همینهخیلی ها  وسط راه یه هو اونطرفی رفتن یا خیلی هم یه هو نبود بعد از کلی درد و رنج اونطفی رفتنالان که فکر میکنم میبینم کی میدونه فردا چه خبره...کاش میشد همه با هم بریم اونطرف هیچ کی غصه نخوره خوبولش کن اصلاوبلاگ جانم تو مثل یک کتاب ارزشمند هستی برای من و من بسیاااار دوستت دارمامیدوارم یه روزی از عروسی جانان و مدل موهام هم اینجا بنویسم یا روزی که مامانبزرگ شدمبعد از مامان شدن انگار از رویاهام دست کشیدم و این خیلی بد و مزخرفهولی از طرفی انگار با دیدن صورت دخترم هر بار توی خود خود بهشتموقتی لپاشو میبوسم و موهاشو بو میکشمخدایا شکرت و دوستت دارم همیشه و تا ابد+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 4:38&nbsp توسط تنها خانوم  |  دلنوشته ها...

ما را در سایت دلنوشته ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 10:22

صفحه بندی